تبلیغات
شعر،حرف دل،عاشقانه،عارفانه،تنهایی،فلسفی،دیوانگی،و من
*عارفی کو که کند فهم زبان سوسن*تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد*
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ


ghalebeweb.blogfa.com

Admin Logo
themebox

تو را چه می رسد ای آفتاب پاك اندیش
 تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
 كدام فتنه بی رحم
 عمیق ذهن تو را تیره می كند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
 و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
 جاودانه تاریك است
 تو در صبوری من
 اشتیاق كشتن خویش
 و انهدام وجود مرا نمی بینی



نوشته شده توسط :فریدون
چهارشنبه 1389/09/24-12:06 ق.ظ

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود


نوشته شده توسط :فریدون
سه شنبه 1389/09/23-12:12 ق.ظ


ای ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی كه در دل فضاست
این دیار وحشتی كه در فضا رهاست
این سرای ظلمتی كه آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای كه می رود به سوی ماه
از مسافری كه میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر كنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای كه پیش دیده منی
باورت نمیشود كه در زمین
هركجا به هر كه میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شكفته است
آنكه با تو میزند صلای مهر
جز به فكر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شكسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاك غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم كه با صفا و ناز
در فضای بی كرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق كه میشكفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین كشیده است
سرخی و كبودی افق
قلب مردم به خاك و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی كه چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های كهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شكنجه های دردناك
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم كودكان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی كه از جهان جداست
در جهنمی كه پیش دیده خداست
از لهیب كوره ها و كوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای كه دست من به دامنت نمی رسد
اشك من به دامن تو میچكد
با نسیم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شكسته میشود
شب به خیر .



نوشته شده توسط :فریدون
یکشنبه 1389/09/21-08:06 ب.ظ

قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ
قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


نوشته شده توسط :فریدون
شنبه 1389/09/20-02:42 ق.ظ

كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای
خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم
كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد
كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی
كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار هم باشیم
كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی
كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود
ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت
كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت
كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود
كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت
كاش جدایی از تو اینگونه آزارم نمی داد
كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم
تا احساس كنم كه پیش منی
و در آخر
ای كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد


نوشته شده توسط :فریدون
جمعه 1389/09/19-02:41 ق.ظ

رستنی ها کم نیست ،من و تو کم بودیم ،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم .
گفتنی ها کم نیست،من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم .
دیدنی ها کم نیست،من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم .
چیدنی ها کم نیست،من و تو کم چیدیم ،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی ، بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم .
خواندنی ها کم نیست،من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد ، با دهانی بسته واماندیم .
من و تو ، خم نه و ، در هم نه و ، کم هم نه ، که می باید با هم باشیم .
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم .
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم .
گفتنی ها کم نیست …



نوشته شده توسط :فریدون
پنجشنبه 1389/09/18-02:36 ق.ظ

اگر نمی توانی درخت کاج روی تپه باشی ،
پس بوته ای باش در یک دره ، اما
زیباترین بوته کوچک در کنار جویبار...
بوته باش ، اگر نمی توانی درخت باشی .
اگر نمی توانی بوته باشی ،  پس علف کوچکی باش
و با سرافرازی و رضایت در حاشیه جاده  بایست .
اگر نمی توانی ماهی بزرگی باشی،  پس یک ماهی قرمز کوچک باش .
اما سرحال ترین و شادترین ماهی کوچک در دریاچه
نه تنها ناخدا ،  بلکه سرنشین نیز باید بود.
برای همه ما جا وجود دارد.
کار باید کرد ، کم یا زیاد ...
اگر نمی توانی جاده باشی ،  پس فقط یک گذرگاه باش .
اگر نمی توانی خورشید باشی ، پس یک ستاره باش .
این بزرگی نیست که باعث پیروزی و یا سقوط تو می شود ...
هرچه هستی ،  بهترین باش ...


نوشته شده توسط :فریدون
چهارشنبه 1389/09/17-02:28 ق.ظ

بیایید مانند پیچك های قشنگ از درخت زمان بالا برویم اما بالا رفتنمان را به رخ دیگران نكشیم ،
بیایید از كنار ماهی های حوض مادر بزرگ بی تفاوت رد نشویم،
بیایید پیراهن زمان را به رخ پاییز نكشیم،
بیایید دیگر با مشتی برف صورت گربه همسایه را نیلی نكنیم تا آسمان هم با ما قهر نكند،
بیایید بر سر نیلوفر های مرداب داد نكشیم ،حیف است از ما برنجند،
بیایید ساده باشیم و سادگی را دوست داشته باشیم
و بیایید آرزو كنیم همه ی آرزو های خوبمان بر آورده شود



نوشته شده توسط :فریدون
سه شنبه 1389/09/16-02:25 ق.ظ

تردیدها به ما خیانت می كنند ؛ ما را از كوشش بر حذر می دارند و از پیروزی هایی كه به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد ، محروم می سازند


نوشته شده توسط :فریدون
دوشنبه 1389/09/15-02:24 ق.ظ

ترس ، ترسم از دست تو بوده
برای خواستن عشقم ، نیاد اون
نیاد اون روزی که دیره
واسه ی داشتن عشقم ، نیاد

ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، دیگه دل
دیگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب تار

ترس ، ترسم اینه دیر بفهمی
عشق پاک رو تو نگاهم ، دیگه
دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم

ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، دیگه دل
دیگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب تو.



نوشته شده توسط :فریدون
یکشنبه 1389/09/14-02:22 ق.ظ

بگو نسل ما کجا رفت

نسلی که اومد بباره

نسلی که از آیینه رد شد

بی صدا به یک اشاره

نسلی که میخواست زمین رو توی آسمون بکاره

حتی آسمونش امروز توی قابی از حصاره . . . . . .



نوشته شده توسط :فریدون
شنبه 1389/09/13-02:13 ق.ظ

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم



نوشته شده توسط :فریدون
جمعه 1389/09/12-09:26 ب.ظ

ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتنبه پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و
رهایی را ...



نوشته شده توسط :فریدون
پنجشنبه 1389/09/11-01:00 ق.ظ